امروز یکی از اساتید خوبمان در حالی معرفی چند کتاب بود که ناگهان سوالی به ذهنم زد. استاد هر جلسه چند کتاب و نمایشنامه معرفی و توصیه به خواندن آنها میکند. سپس سوالم را پرسیدم. «استاد این کتابها و نمایشنامههایی که معرفی میکنید، در طول هفته گذشته خواندهاید!؟» و جواب در کمال ناباوری «بله» بود. استاد در طول هفته حدود پنج کتاب یا نمایشنامه و حتی بیشتر میخواند و هر جلسه آنها را به ما معرفی میکرد. بچهها نیز از پاسخ استاد به این سوال شگفت زده شده بودند. چطور ممکن بود که استاد این همه زمان برای خواندن این حجم و میزان از کتاب و نمایشنامه داشته باشد!؟ استاد به طنز گفت: «من آدم بیکاری هستم!» و ما نیز خندیدیم اما بیکاری استاد شوخیِ ناجوانمردانهای بیش نبود. چطور میشود استاد بیکار باشد و ما دانشجوها اینقدر پرمشغله. البته شاید راستش را میگفت. شاید واقعا کار دیگری برای انجام دادن ندارد. استاد امتحان ندارد. هر هفته چند روز نیازی نیست برود دانشگاه. مثل بعضی از بچهها نیازی ندارد به کلاسهای خارج از دانشگاه برود. نیازی نیست در به در دنبال شغل بگردد تا دو قران پول در بیاورد. مجرد هم نیز هست. پس شاید این بیکار بودن استاد استعارهای نبوده و آن را واقعا گفته. ولی باشد. من کلهخر تر از این حرفها هستم. ایلیاد و اودیسه روی هم نزدیک به هزار صفحه میشوند. در یک هفته!؟ چالش سختی است. چه بسا غیر ممکن. ولی باشد. عیبی ندارد. امتحان میکنم. اگر شد، معلوم میشود مشکل از من بوده. اما اگر نشد، معلوم نمیشود مشکل از کجاست! شاید باز مشکل از من باشد! شاید مشکل از شرایط. ولی این حجم از میزان مطالعه استاد واقعا جای تعجب و شگفتی و تحسین داشت. کاش میشد ما هم همینقدر بیکار میبودیم تا میتوانستم همین میزان کتاب بخوانیم و از ادبیات لذت ببریم. استاد میگفت زمان مردۀ ما خیلی زیاد است. باشد، سعیام را میکنم. هفته بعد میآیم همینجا و نتیجه (احتمالا شکست) را اعلام میکنم.