این اولین پستی است که در وبلاگ با لپتاپ جدیدم می‌نویسم. مدتی بود که نیاز به یک سیستمی داشتم تا بتوانم کارهایی مانند تدوین و ویرایش فیلم را انجام دهم. اما سیستم قدیمی‌ام که بیشتر از سیزده سال است زحمتم را کشیده، خسته‌تر از آن بود که بتواند چنین نرم‌افزارهایی را اجرا کند. استفاده از گوشی برای تدوین فیلم، برایم راحت‌تر بود تا استفاده  از آن پیر ستم کشیده. خلاصه لپتاپ جدیدی با قرض و قوله خریدیم. جدای از آن به علت بالا رفتن و اضافه شدن یکسری خرج‌ها و قسط‌ها، چند روزی بود که فکرم مشغول پیدا کردن یک شغل دانشجویی بود. پدرم هم بازنشسته بود و هم مجبور بود همچنان به شغل کارگری‌اش ادامه بدهد. در همین حین بودیم که یک روز دیدیم پدر، قبل از ظهر به خانه برگشت. همان اول فهمیدم ماجرا از چه قرار است. بالاخره پدرم از کار در آمده بود. یعنی درش آورده بودند. بالاخره آن صاحب‌کارش که علت تمایلات کمونیستی من بود، زهر خودش را ریخت و ما را آشفته کرد. حالا پدر چند روز است که در خانه مانده و ما هم هزار استرس و تشویش که چه کنیم؟ و کاسه چه کنم چه کنم در دست گرفتیم. هم من و هم پدرم دنبال کار می‌گردیم و من از متریالیست بودن به ایده‌آلیست بودن شیفت کردم و حالا از خدا کمک می‌خواهم. بله این هم روی سخت زندگی که بالاخره بعد از چند سال زندگی با آرامش، خودش را نشانمان داد. فقط از خدا می‌خواهم که در این شرایط سخت کمکمان کند. شرایطی که من را یاد داستان‌های داستایفسکی می‌اندازد. امیدوارم همان خدای نویسندگان من و خانواده‌ام را کمک کند.

 

 

۲۲ بهمن ۱۴۰۴
۴۷اُمین سالگرد انقلاب